![]() |
![]() |
|
| این دردها به درد دل من نمی خورد |
|
می دانی از وقتی که رفته ای دیگر ترانه به سراغم نمی آید دیگر قلم در دستم به شعر نمی رود دیگر شب ستاره باران نیست من پشت پنجره یادت را گریه کردم نیامدی و من باز تو را زمزمه کردم شب میلادم همه نور پاشیدند ولی من باز پنهانی تو را آرزو کردم شب از نیمه گذشت و باز به یاد تو بیدارم خسته شدم از بس با آئینه گفتگو کردم نمی دانی . نمی دانی کجای شعر غمگین است همین جا در همین لحظه که تو را آرزو کردم .................!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:54 توسط eleute |
|
|
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 23:29 توسط eleute |
|
|
چقدر بد كه آدم دلش واسه يكي جا بذار چقدر تلخه كه چشمهات به دنبال نگاهي باشه كه سهم تو نيست توي قلبت واسش بميري ولي حتي حس نكنه نخواد بدونه كه دوسش داري چه نامهربون تو دنيا دلم مال يكي شده كه دل نداره نگاهش سايبون نداره اونقدر يخه كه ميميري ازاين همه بي احساسي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:15 توسط eleute |
|
|
اگر می دانی در این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ،لذت ببرد و نفس بکشد . و تو ................. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 21:40 توسط eleute |
|
|
بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن بزرگ شديم هيچکي نميبينه بچه بوديم درد دل ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به کسي مي گوييم... هيچ کس نميفهمد بچه بوديم دوستيامون تا نداشت بزرگ که شديم همه دوستيامون تا داره بچه که بوديم بچه بوديم بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 13:46 توسط eleute |
|
|
تنها در بي چراغي شبها مي رفتم
دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود تنها مي رفتم مي شنوي ؟ تنها ! من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم آيينه ها انتظار تصوريم را مي كشيدند
درها عبور غمناك مرا مي جستند و من مي رفتم مي رفتم تا درپايان خودم فرو افتم ناگهان تو از بيراهه لحظه ها ميان دو تاريكي به من پيوستي صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت درآميخت همه تپشهايم از آن تو باد چهره به شب پيوسته همه تپشهايم من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم دستم را به سراسر شب كشيدم زمزمه نيايش دربيداري انگشتانم تراويد
خوشه قضا رافشردم قطرههاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم ميان ما سرگرداني بيابان هاست بي چراغي شب ها بستر خاكي غربت ها فراموشي آتش هاست ميان ما هزار و يك شب جست و جو هاست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 18:47 توسط eleute |
|
|
شب میلاد مادر گریه می بندد گلویم را مگر از چشم ها بیرون بریزم هایوهایم را دلم از اشتیاق لحظه میلاد لبریز است که ساقی ناگهان پر کردهاز طوفان بسویم را وضویی تازه باید درهوای چشمه کوثر به شوق دیدن مادر غزل کردم وضویم را نماز عشق میخوانم که دست روشن زهرا به نام بی نشان داد سامان سمت و سویم را تمام خاک را جستم مزار بی غبارش کو که با خاکش بگویم موبه مو راز مگویم را به یثرب میکشد نوری نگاهم را و میدانم دهد پاسخ مزار بی قرارش جستجویم را بقیع است این حریم این شعیه در شعیه دل عاشق که میخواند به خود رود غریب آبرویم را مگر دریا شود این رود کوچک این دل تنها برای آسمانها پر گشاید گفتگویم را دلم می خواست رقصی از جنون جشنی بهار انگیز ولی گل میخ در کوبید در هم آروزهایم را خلیل عمرانی(پژمان دیری) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 12:7 توسط eleute |
|
|
مطمئن باش برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت... حالا دیگر آرام آرام صدای طولانی خاک است که می شنوم و چشمهایم میان لخته های خدا به تکه های یک فلوت شکسته باز مانده است باز هم داشت باران می بارید به پهنای صورت این قاب قهوه ای و ساعت از تمام طولی شب گذشته بود تو هنوز لای روزمرگی هایت پنهان بودی صنوبر من! چشمهایت بوی کاغذ می داد لبهایت بوی حرف و گرم بود سرت به گیراندن سیگاهای قدی ندیدی گونه هایش چه طور شکوفه داد همین دخترک سیاه و سفید داخل قاب وقتی که آرام بیرون آمد نگاهت کرد لبهایش لرزید ایستاد تا تمام سایه ها بیرون بروند از رگهایت و ان وقت تو را آهسته از صدای یک جنگل چکاوک آفرید باور نمی شود صنوبر من! حالا دیگر سرچشمه ی هر چه آبشار تنها همین موهای مرطوب توست و یک سیاره کوچک میچرخد در انتهای چشمهایت که مثل نفسهای بهار سبز است باورت نمی شود صنوبر من! حتی هنوز پیداست بوسه هایش روی پیشانی ات تنها اگر مقابل آفتاب بایستی و به بارانی فکر کنی که باریدنش تنها به خاطر توست درست مثل همین حالا که دارد باران می بارد به پهنای صورت این قاب قدیمی که چشمهای دختر را در خود نهان کرده است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 15:42 توسط eleute |
|
|
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست… دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است… دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است… دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست… دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است… دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است… |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 13:26 توسط eleute |
|
|
اگه دلت خواست ، خورشیدم باش اگه دلت خواست ، مهتابم شو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 16:42 توسط eleute |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی به دنیا آمدم کوچولو بودم وقتی به راه افتادم تنها بودم وقتی نوجوان شدم یک دنیا بودم حال تنها کوچولوی دنیا هستم
|
| پیوندهای روزانه |
|
فراموش شده ها آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|